خامه به خون خود زدم بلکه خبر به خان رسد
بسکه تو ظلم می کنی مرده به الامان رسد
دیر نباشد آنکه این بغض هزاره بشکند
هر که بر آورد ز دل هر چه که بر زبان رسد
میچکد آبروی می از لب شیر خواره گان !
اهل طرب نشسته تا دولت این و آن رسد
طی شده دور دلبری..عهد عزیز پروری
یوسف ما به چاه غم مانده که کاروان رسد
میوه باغ غفلتم.چاره ز ریشه کن مرا
تا سگ پیر می کشی نوبت روبهان رسد
خان و خلیفه میخورد ! میر و مراد میبرد !
ساده رها نمی کند هرکه به آب و نان رسد
بند ادب بریده ای!.پرده ما دریده ای !.
شحنه بترس از انکه این کارد به استخوان رسد
محمد علی جوشایی
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمود
|
چشم، چشم را نميبيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم
بيا به خانه برگرديم
مگر نميبيني
اينجا نه پرندهاي آواز ميخواند
نه كودكي لبخند ميزند
و از دهان بهتزده كوچهها و خيابانها
آتش و دود برميخيزد
بيا به خانه برگرديم
این ها بی رح اند
گلولههاشان مشقي نيست
چشمهاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشكآور و
دشنام و دود را ندارد
بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيدهاند
اينجا اميرآباد است
آن بالا، مدال تقلبی برای سرداران تقلبی تولید می کنند
و كميپايينتر
خوابگاهي است كه اي بسا شبها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوانهاي ماست
اينجا آشيانه كتابها و كاغذهايي است
كه اي بسا شبها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خوردهاند
و با بالهاي سوخته
بر نعشها و دست و پاهاي شكسته فروريختهاند
و اي بسا شبها
درها و پنجرههاشان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشكهاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كردهاند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابهلاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را ميشنوم
كه چشمهايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانههاشان امروز، خميدهتر از ديروز است
ميپرسد:
«خانم! آقا! شما نداي مرا نديدهايد؟
نميدانم كجاست، موبايلش چرا جواب نميدهد؟!»
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
باید به بیمارستان ها سرد خانه ها زندان ها
باید به پزشکی قانونی برویم
بايد تمام شبها را
دنبال ردپاي تو
در کوچه ها و خیابان ها باشیم
فردا، تمام تلویزیون های دنیا
چهره خونینت را پخش می کنند
و صفحههاي اول روزنامهها، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآباد
و این «ندا»
ندای نوشکفته آزادی است
که از گلوی خونین ملتی بزرگ
بر آمده است.
31/3/88
حافظ موسوی
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمود
|
بنیامین فرانکلین

اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي يا چيزي بنويس که قابل خواندن باشد؛
يا کاري کن که قابل نوشتن باشد.
دشمنت را نیکو دار، زیرا تنها کسی که اشتباهت را بازگو میکند، اوست.
+
نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمود
|
ميخواستم دنيا را عوض كنم
دنيا عوض شد
اما كار من نبود...
ميخواستم انسان را دگرگون كنم
انسانها دگرگون شدند
نه آنگونه كه من ميخواستم...
حالا ديگر
فقط ميخواهم
تو را نگهدارم
همانگونه كه بودي بيهيچ تغييري
پيچيده در روياهاي كاغذيام...
و تو
ميدانم
عوض نخواهي شد
همانگونه كه بودي گريزپا
پرطغيان و تغيّر
ويرانگر
رودخانهي آتش....
------- شهــاب مقربـــين
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمود
|
+
نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط محمود
|
-
از ساعت 6-7 عصر تا ساعت 2 نیمه شب که کارت پروازشان را از کانتر 68 فرودگاه امام گرفتند تا با پرواز ساعت 4 بروند پی زندگی اتریشیِ خودشان در وین، مدام این ور و آن ور می گرداندمشان. برای نصب ماشینآلات کارخانهی شهرکرد آمده بودند. کارشان 3 روز طول کشیده بود و حالا لحظهشمارِ ساعت برگشتشان بودند. هانس شرینک و اندریاس کوگلر اگرچه هی برای خوشآیند من میگفتند که تهران شهر قشنگی است و ایران کشور زیبایی است و مردمان ایران خیلی باحالاند اما پیدا بود که میخواهند زودتر فرار کنند. توی خیابانهای پرترافیکِ این روزهای شلوغ تهران خواستم ببرمشان پارک جمشیدیه اما ترافیکِ پارکوی که مشخص بود تا خود تجریش ادامه دارد منصرفام کرد. هی توی کوچهپسکوچههای تجریش گشتیم و آخر سر وقتی نزدیکیهای جمشیدیه رسیدیم دیدم خیلی دیر است و تصمیم گرفتیم سر خر را -به قول محمود- به طرف خود فرودگاه کج کنیم. یکیشان در جوابم که پرسیده بودم «سوغاتی چی گرفتهای که ببری؟» گفت «غیر از گز و سوهان و این جور چیزها که گرفتهام، میخواستم یک چیز دیگر هم بخرم ولی دیدم توی خانهام جا ندارم... سماور!». خندهدار بود، ترانهای از پینکفلوید که گذاشتم آن یکیشان با تعجب پرسید «رادیو است؟» و وقتی گفتم «نه» اولین سوالش این بود که «یعنی مجاز است؟» و پس از شنیدنِ «نه»یِ دوم پرسید «اگر بگیرندمان چه میشود؟» خندهام گرفته بود از این پرسش و پاسخ. حالیشان کردم که این چیزی نیست که بخواهند به خاطرش کسی را بگیرند. تهران را از روی ویکیپدیا مفصل خوانده بودند و اطلاعاتشان در مورد طول و عرض جغرافیایی تهران و ارتفاع برج میلاد و خوشگلی دخترانِ اصفهان خیلی بیشتر از من بود!
-
امروز عازم مشهدم. یکی دوماهی هست که نرفتهام. یادش بهخیر آن روزها که هنوز پابند نبودم، سال به سال که نمیرفتم هیچ، اصلا فراموش میکردم که مشهدی هم هست. حتا آن اواخر، چهرهی تک تک اعضای خانواده هم داشت کم کم از ذهنم پاک میشد اما حالا بیتابی میکنم برای رفتن! این رفتنام البته قرار است پر از سفر باشد، چند روز مشهد، بعدش بجنورد، همدان، آخر سر هم کرمانشاه. احتمالا تا 13-14 فروردین برنگردم تهران. گویا کون لق کار!
-
معوقهها و مطالباتی که از شرکت دارم ماه به ماه دارد زیاد میشود و به همین مقیاس، بدهیها و قرض و قولهها دارد روز به روز هی عددش بالاتر میرود. شرکت فخیمهمان مبلغ نیمه هنگفتی از صدا و سیما طلب دارد که اگر بدهند امیدوار به دریافت مطالبات و پرداخت بدهیها قبل از سال نو خواهم بود؛ اتفاقی که خیلی درصدش پایین است. اما اتفاقی که خیلی درصدش بالاست، این است که با جیب خالی بروم سفر، و قلبم مانند این روزهای اخیر هی هر نیم ساعت یک بار چنان تیر بکشد که از درد محسوس در قفسهی سینه، لال و بیحرکت بمانم و هی نفس عمیق بکشم و هی باز غصهام بگیرد که پس با این بیپولی چه کنم؟ دریغا بیخیالیها مسبوق!
-
سال نو را هم بالطبع، پیشاپیش شادباش میگویم و آرزو میکنم که این سال آتی، برای همهمان به از سالی باشد که گذشت.
+
نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 5 قبل از ظهر  توسط محمود
|
خانمي که مدير موسسهاي خيريه و يتيمخانهاي در رشت است حوالي يک سال پيش وحيد هاشميان را دعوت کرده بود براي ديدار با بچههاي يتيمخانهاش به رشت بيايد. برنامهي اين بازديد نهايي شده بود و آن مدير که تدارک زيادي براي اين ديدار ديده بود و شوق بچهها تنها دلگرمياش بود از بچههاي بيسرپرست آن نوانخانه خواسته بود هر کدام نامهاي به «عمو وحيد» بنويسند و هر چه دل تنگشان ميخواهد به عمو وحيد بگويند. دست بر قضا، روز آن بازديد، هاشميان نميتواند به به برنامه برسد و خانم مدير ميماند و حسرتي که از اين ديدار در دل آن بچهها ميماند. بچهها نامههايي که براي عمو وحيد نوشتهاند را تحويل خانم مدير ميدهند و آن خانم مدير وظيفهي خود ميداند که هر طور شده اين امانتها را هاشميان برساند. اين نامهها هفته پيش توسط دوستي به دست من رسيد تا با پيشينهي کارياي که در فدراسيون داشتهام هر طور شده به دست صاحباش برسانم. دوستي که نامهها را برايام فرستاده (حسين فاضلي) اصرار داشت خودم هم نامهها را قبلاش بخوانم چون خواندنيهاي زيادي در اين نامهها از آن بچههاي معصوم هست که اشکدرآور است. نامهها را بعد از خواندن، با اجازه امانتداراناش يکييکي اسکن کردم تا نسخهاي از آنها را هم براي خودم نگه داشته باشم. اين يکي، نمونهاي از همان نامههاست.

+
نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمود
|
-
دو شب پیش منزل یکی از دوستان بودیم که به بهانه جشن تولدش دعوت مان کرده بود. اگر چه میهمانی خوشی بود اما بعد از همه آن گپوگفتهای دسته جمعی و رقص های کوتاه و سیگارهای طولانی، بحثها خیلی جدی شد. این دوست عزیزمان موقع دعوت تکتک مهمانان، مصرانه خواسته بود به جای کادوی تولد، برگهای با خودشان بیاورند و در آن برگه، شخصیت میزبان را در سالروز تولدش به نقد بکشند. در نوع خودش ابداعی جالب بود و البته نشان از دغدغهای داشت که اگرچه نیتِ نهفته در پس این درخواست اندکی برایم نگران کننده بود، اما شنیدن آن توشحیات و تقریرات که یکیک در حضور جمع خوانده شد حس جدیدی از کشف و شهودِ مفهوم دوستی و مصداق خاص آن تولد را داشت.
-
با بچه ها بحث می کردیم که کدام مان از مرگ می ترسیم و کدام مان نه. من به شخصه از مرگ می ترسم اما بر خلاف نظر دوستی که می گفت ترس اش از این است که مباد با مرگ، تمام شود، من که عمیقا از ابدیت می ترسم و می ترسم که مباد با مرگ همه چیز تمام نشود.
+
نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمود
|
+
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمود
|
+
نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمود
|
+
نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمود
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمود
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمود
|
+
نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمود
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمود
|
+
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمود
|
+
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمود
|
+
نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمود
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط محمود
|
+
نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمود
|